معرفت حقيقي از ديدگاه بوعلي سينا
بنابراین، از این جهت، میتوان تصورات را به دو قسم تقسیم کرد: (1) تصوری که متعلَّق خودش را از همه چیز متمایز میسازد، و (2) تصوری که متعلَّق خودش را از بعضی از چیزهای دیگر متمایز میسازد. چون در هر دو صورت تصور حاصل شده یا شامل معانی عرضی است یا شامل معانی ذاتی است، میتوان گفت که تصورات اکتسابی از این دو جهت چهار قسم هستند: (1) تصوراتی که از عرضیات متعلَّق خود ترکیب میشوند و آن را از بعضی چیزهای دیگر متمایز میسازند، این تصورات را رسم ناقص مینامند. (2) تصوراتی که از عرضیات متعلق خود ترکیب میشوند و مخصوصاً شامل جنس قریب آن هستند و آن را از هر چیز دیگر متمایز میسازند، این تصورات را رسم تام مینامند. 3)تصوراتی که از ذاتیات متعلق خود ترکیب میشوند، اما شامل همة ذاتیات آن نیستند، اینگونه تصورات را منطقدانان اهل ظاهر حد تام مینامند، اما منطقدانان اهل تحقیق آنرا حد ناقص تلقی میکنند. (4) تصوراتی که از همة ذاتیات متعلق خود ترکیب میشوند، اینگونه تصورات حد تام حقیقیاند و تولید تصور یقینی میکنند
نتیجة بند بالا این شد که علم یقینی حتی در قسم تصوری آن نیز تصدیقی است و بنابراین، در حوزة علوم اکتسابی فکری، به یک معنی، یقین به علم تصدیقی محدود است. همچنین روشن شد که این نوع علم یقینی نمیتواند با عالم خارج بیارتباط باشد، به این معنی که جستجوی مبنای یقین حتی در حوزة یقین بهاصطلاح تصوری اگر به شرایط درونی عالم محدود باشد راه به جایی نمیبرد و ناچار بخشی از این جستجو باید به شرایط بیرونی بپردازد. پس هر یقینی باید با بیرون از عالم پیوندی طبیعی داشته باشد، یعنی پیوندی که بتواند سازوکار پیدایش یقین در ذهن عالم را مدلل سازد و توجیه کند وگرنه گُتره و گزاف خواهد بود.
وجه انحصار علم یقینی و «یقین» در تصدیق، یعنی در علم تصدیقی و گزارهای روشن شد، و اکنون این سؤال در پیش میآید که چه نوع تصدیقی تصدیق یقینی است. ابن سینا علم یقینی را بهروشنی تمام اینگونه معرفی میکند که علم یقینی در هر مورد هرچند ظاهراً تصدیق واحد است، درحقیقت در قوة دو تصدیق است. در هر یقین، اولاً، این اعتقاد زوالناپذیر وجود دارد که موضوع مورد نظر چنین و چنان است، یعنی دارای ویژگیهای معینی است، و ثانیاً، اعتقاد زوالناپذیر دومی با اعتقاد اول همراه است مبنی بر اینکه ممکن نیست که آن موضوع چنین و چنان نباشد، یعنی ممکن نیست آن ویژگیهای معین را نداشته باشد. هرگاه تصدیق اول را، بیآنکه تصدیق دوم با آن همراه باشد، یقینی بنامند، این یقین موقت و غیردائم خواهد بودپس ملاک ابن سینا برای جدا ساختن علم از غیر علم این است که علم باید یقینی و ضروری باشد و هر تصدیق یقینی درحقیقت از دو تصدیق تشکیل میشود.
به عقیدة ابن سینا دو گونه علم یقینی وجود دارد: اولی و غیراولی. تصدیق یقینی اولی، تصدیقی است که به وساطت تصدیق دیگر کسب نمیشود، و به این معنی اکتسابی نیست، اما از اینجا برنمیآید که اینگونه تصدیقات اصلاً اکتسابی نیستند زیرا، همانگونه که پیش از این گفتهایم) ابن سینا دو گونه اکتساب مطرح میکند؛ اول، اکتساب فکری و دوم، اکتساب غیرفکری. مقصود از اکتساب فکری، اکتساب تصدیق به کمک تصدیقات دیگر است، درحالیکه اکتساب غیرفکری اکتساب تصدیق بدون توسل به تصدیقات دیگر است) بنابراین اولی نیز اکتسابی است، اما راه اکتساب آن، بگونهای که در بخش بعد خواهیم دید، اکتساب غیرفکری است. اما راه تحصیل تصدیقات غیراولی، اکتساب نظری است، به این معنی که تحصیل آنها بدون توسل به تصدیقات دیگر ممکن نیست. ابن سینا دو راه متفاوت برای تحصیل اینگونه تصدیقات معین میکند، اول راه استقرأ، که حاصل آن مجربات نامیده میشود، و دوم راه برهان، که حاصل آن برهانیات استبه این ترتیب، اگر راه اکتساب تصدیقات یقینی را لحاظ کنیم، ابن سینا سه گونه علم یقینی مطرح میکند.
ترتیب طبیعی اکتساب این سه گونه علم یقینی به این صورت است که اولیات، چون بر هیچ تصدیق دیگری مبتنی نیستند باید نخست کسب شوند، و در مرتبة دوم، به دلایلی که در بخش بعد، روشن خواهد شد، مجربات و سپس برهانیات کسب میشوند. همین ترتیب طبیعی ایجاب میکند که ما نیز نخست به اولیات و چگونگی اکتساب آنها بپردازیم و سپس تجربه و برهان را، که راههای کسب دو گونه علم یقینی دیگر هستند، بررسی کنیم.
از دیدگاه ابن سینا، پیدایش یقین برای عالِم فرایند معین و روشنی دارد. نفس انسان، از نظرگاه او، در نخستین مرحلة پیدایشاش هیچ معلوم تصوری یا تصدیقی ندارد؛) بنابراین قول به وجود معلوم فطری در انسان قولی سخیف و باطل است. نفس انسان در نخستین مرحلة پیدایشاش دارای دو قوة نظری و عملی است. قوة نظری، قوة مدرکة عالمه است و قوة عملی، قوة محرکة عامله. شأن اولی در نهایت درک کلیات و یافتن حق و باطل، و شأن دومی استنباط صناعات انسانی و یافتن خوب و بد افعال و اختیار فعل خوب و عمل به آن و پرهیز از فعل بد است. قوة عملی انسان در کارکردهایش از قوة نظری یاری میجوید، چراکه اتخاذ رای کلی شان قوة نظری است. قوة نظری دارای مراتبی است که نخستین مرتبة آن صرفاً استعداد و آمادگی نفس برای اخذ معانی معقول کلی است. این آمادگی و استعداد نفس عقل هیولانی یا عقل بالقوه نامیده میشود، و جهت این نامگذاری، شباهت آن به هیولای اجسام است: همانطور که اجسام هیولای) دارند که البته صورتی از آنِ خودش ندارد اما شأنش این است که هر صورت محسوسی را بپذیرد، در نفسهای انسانی نیز هیولایی است که البته صورتی از آنِ خودش ندارد اما هر صورت معقولی را میپذیرداستدلال ابن سینا برای نشان دادنِ اینکه نخستین مرتبة قوة نظری نفس انسان عقل هیولانی است این است که عقلهیولان گر صورت محسوس خاصی داشت، چنانکه بهزودی بیان خواهیم کرد، دیگر صلاحیت نداش صورتهای معقول را بپذیرد، و اگر صورت معقول خاصی داشت، همانند صفحهای نوشته شده، نمیتوانست غیر آنرا بطور مستقیم بپذیرد؛ پس عقل هیولانی استعداد محض نفس برای قبول همة صورتهاست.
پس عقل هیولانی نمیتواند صورت محسوس خاصی داشته باشد، زیرا داشتن چنین صورتی موجب میشود که نفس جسمانی گردد، و حال آنکه نفس چنین نیست؛ و همینطور این عقل نمیتواند صورت معقول خاصی داشته باشد زیرا این نیز موجب خواهد شد که عقل نتواند هر صورتی را بپذیرد، زیرا داشتن صورتی معین به معنی داشتن هویت معین است و هویت معین نمیتواند پذیرای هر صورت دیگر باشد. به این ترتیب نفس انسان در نخستین مرحلة پیدایش عقلِ هیولانی است، یعنی استعداد محض برای پذیرفتن همة صورتهاست، خواه صورتهای محسوس و خواه صورتهای معقول. چون عالَم یا عالم عقلی است یا عالم حسی، و هویت هر عالم هم بهصورت آن است، و چون عقل هیولانی پذیرای صورتهای معقول و محسوس است، «مستعد است که کل عالَم گردد»، و ماهیت هر چیز موجود و صورتش در آن پدید آید
راه حصول این دو گونه صورت در عقل هیولانی کدام است و نفس چگونه میتواند به علم، یعنی حصول اینگونه صورتهای معقول و محسوس برای آن، دست یابد؟ از دیدگاه ابن سینا، دو راه مشخص برای تحصیل صورت موجودات و برای دست یافتن به علم یقینی وجود دارد: برهان و استقرأ، یعنی استقرای ذاتی. و از آنجا که مقدمات کلی براهین نیز از راه استقرأ و ادراک حسی تحصیل میشوند، پس ادراک حسی نخستین گام تحصیل هرگونه علم یقینی اکتسابی و فکری است؛(و از اینرو «هرچند خود حس [«یعنی ادراک حسی»] علم نیست، هرکس حسی را نداشته باشد علمی را نخواهد داشت.» اما با این همه، «حس راهی است به معرفت اشیأ، نه علم به آنها؛ و ما به اشیأ صرفاً با فکر و قوة عقلانی علم پیدا میکنیم، و از طریق آنها به همراه استعانت از اولیات مجهولات را به دست میآوری
پس علم ما از ادراک حسی آغاز میشود، اما ادراک حسی تنها راهی بهسوی علم است نه خود علم؛ و برای تحصیل علم باید از فکر و عقلمان، یعنی از ادراک عقلیمان، و همچنین از اولیات استفاده کنیم. اما در این میان، از دو شیوة تحصیل علم، یعنی برهان و استقرای ذاتی، فقط دومی با ادراک حسی پیوند مستقیم دارد، بنابراین استقرای ذاتی از حیث تحصیل علم بر برهان مقدم است. پس بدون ادراک حسی، استقرای ذاتی و اولیات وجود نخواهد داشت، و بدون استقرای ذاتی و اولیات برهان، و بدون برهان علم نخواهد بود. پس میتوان نمودار زیر را داشت:
علم چیست؟ علم معرفت یقینی است، و معرفت یقینی حاصل اعتقاد و تصدیقی است که در آن علاوه بر نسبت دادن محمول به موضوع، بطور بالفعل یا بطور بالقوة نزدیک به فعل این نیز مورد اعتقاد باشد که سلب آن محمول از آن موضوع ممکن نیست؛ پس معرفت یقینی، که همان علم به معنی اخص آن در نزد ابن سیناست، معرفتی است که نقیض آن ممکن نباشد، وگرنه آن معرفت نه علم بلکه ظن و شبه یقین خواهد بود.) معلوم است که این شرط علم، تصور یقینی را نیز، از حیث اینکه بهواقع به تصدیق بازمیگردد، دربر میگیرد.
اما هر تعلیم و تعلم فکری و ذهنی، مسبوق به یک علم است و ذهن خالی از هر علم، که درواقع مرتبه و مقام عقل هیولانی است، قادر نیست که علمی تحصیل کند. پس نخستین معلومات انسان، نمیتواند حاصل تعلیم و تعلم فکری و استدلالی باشد. نخستین معلومات انسان باید از راه ادراک حسی تحصیل شود، زیرا این راه، راه تعلیم و تعلم فکری نیست. حس فقط صورتهای اشیای محسوس را به انسان میدهد، اما وجود همین صورتها در عقل هیولانی انسان، معلوماتی در آن پدید میآورد که یقینی هستند. این معلومات چون یقینیاند باید صورت تصدیق داشته باشند. بطور مثال، با وجود یک صورت محسوس، قوة عقلانی انسان میتواند به هنگام بازشناسی آگاهانة آن به این علم یقینی دست بیابد که این صورت محسوس، «خودش خودش است»، و با وجود دو صورت محسوس، عقل انسان میتواند به غیریت آنها پی ببرد و بیواسطه دریابد که «این صورت، آن صورت نیست.» ابن سینا این بازشناسی آگاهانه را بهوجود حافظه و تشخیص غیریت و عینیت را به قوة عقلانی انسان نسبت میدهد. او پیدایش اینگونه اولیات یقینی در نفس انسان و نقش حافظه در آنرا، به پیروی از ارسطو، به اجتماع صف لشگر در جنگ تشبیه میکند. وقتی گروهی در جنگ شکست میخورند و فرار میکنند، و یک نفر از آنها فرار نمیکند و ایستادگی نشان میدهد، و دومی دوباره به او میپیوندد، و سومی هم همینطور به آنها ملحق میشود و یکییکی بازمیگردند، صف لشگر ناگهان دوباره منظم میشود. بنابراین نخستین اولیات، یعنی نخستین تصدیقات انسان از همین آحاد صورتهای محسوس تشکیل میشود. این تصدیقات مبادی اول علم را تشکیل میدهند بیآنکه خود غیر از صور محسوس مبدا تصدیقیِ دیگری داشته باشند. این اولیات بدیهیاند، به این معنی که تصدیق آنها نیاز به واسطه ندارد، اما در عین حال چنانکه دیدیم غیراکتسابی نیستند؛ آنها فقط به این معنی غیراکتسابیاند که از تصدیقات مقدم دیگری برنیامدهاند وگرنه از این حیث که محصول کارکرد قوای ادراک حسی و عقلیاند اکتسابیاند. بدیهی بودن آنها بهمعنی صدق آنها، یعنی بهمعنی مطابقت آنها با واقعیت است، زیرا تصدیق هرچند فعل نفس است، اما فعل مِنعندی نفس نیست بلکه فعلی است مبتنی بر صورت محسوسی که از ادراک حسی آمده است، و وقتی نفس بطور مثال حکم میکند «این این است» این حکم بهمعنی حکایت از وضع خارج و مطابق با آن است. یا آنجاکه از تکرار صورت محسوس واحد این بازشناسی آگاهانه برای نفس حاصل میشود که آنچه اکنون حس میکند همان است که قبلاً حس کرده است، یا غیر آن است که قبل از آن حس کرده بود نفس میتواند به بودن یا نبودن امر معینی دست بیابد و مفهومی از هستی و عدم دریابد که بر شی خارجی صدق میکند. بنابراین، کسانی که بداهت را بهمعنی مطابقت با خارج نمیدانند یا توجیه علم بدیهی را مستغنی از ارجاع آن به واقعیت میدانند، درواقع نحوة حصول تصورات سازندة آن علوم بدیهی را از نظر دور داشتهاند. از این نظر ادراک حسی از حیث معرفتشناسی و آمادهسازی قوة عقلانی برای درک علوم بدیهی نقشی منحصربهفرد دارد، که غفلت از این نقش آن، یا مقدم داشتن هر چیزی بر آن ناچار به سخنانی از قبیل قول به بعضی علوم فطری یا قول به فعالیت ساختار فطری عقل منجر خواهد شد سخنانی که هرگز نمیتوان آنها را تبیین طبیعی معرفت انسان تلقی کرد"ومن الله توفیق".
نتیجة بند بالا این شد که علم یقینی حتی در قسم تصوری آن نیز تصدیقی است و بنابراین، در حوزة علوم اکتسابی فکری، به یک معنی، یقین به علم تصدیقی محدود است. همچنین روشن شد که این نوع علم یقینی نمیتواند با عالم خارج بیارتباط باشد، به این معنی که جستجوی مبنای یقین حتی در حوزة یقین بهاصطلاح تصوری اگر به شرایط درونی عالم محدود باشد راه به جایی نمیبرد و ناچار بخشی از این جستجو باید به شرایط بیرونی بپردازد. پس هر یقینی باید با بیرون از عالم پیوندی طبیعی داشته باشد، یعنی پیوندی که بتواند سازوکار پیدایش یقین در ذهن عالم را مدلل سازد و توجیه کند وگرنه گُتره و گزاف خواهد بود.
وجه انحصار علم یقینی و «یقین» در تصدیق، یعنی در علم تصدیقی و گزارهای روشن شد، و اکنون این سؤال در پیش میآید که چه نوع تصدیقی تصدیق یقینی است. ابن سینا علم یقینی را بهروشنی تمام اینگونه معرفی میکند که علم یقینی در هر مورد هرچند ظاهراً تصدیق واحد است، درحقیقت در قوة دو تصدیق است. در هر یقین، اولاً، این اعتقاد زوالناپذیر وجود دارد که موضوع مورد نظر چنین و چنان است، یعنی دارای ویژگیهای معینی است، و ثانیاً، اعتقاد زوالناپذیر دومی با اعتقاد اول همراه است مبنی بر اینکه ممکن نیست که آن موضوع چنین و چنان نباشد، یعنی ممکن نیست آن ویژگیهای معین را نداشته باشد. هرگاه تصدیق اول را، بیآنکه تصدیق دوم با آن همراه باشد، یقینی بنامند، این یقین موقت و غیردائم خواهد بودپس ملاک ابن سینا برای جدا ساختن علم از غیر علم این است که علم باید یقینی و ضروری باشد و هر تصدیق یقینی درحقیقت از دو تصدیق تشکیل میشود.
به عقیدة ابن سینا دو گونه علم یقینی وجود دارد: اولی و غیراولی. تصدیق یقینی اولی، تصدیقی است که به وساطت تصدیق دیگر کسب نمیشود، و به این معنی اکتسابی نیست، اما از اینجا برنمیآید که اینگونه تصدیقات اصلاً اکتسابی نیستند زیرا، همانگونه که پیش از این گفتهایم) ابن سینا دو گونه اکتساب مطرح میکند؛ اول، اکتساب فکری و دوم، اکتساب غیرفکری. مقصود از اکتساب فکری، اکتساب تصدیق به کمک تصدیقات دیگر است، درحالیکه اکتساب غیرفکری اکتساب تصدیق بدون توسل به تصدیقات دیگر است) بنابراین اولی نیز اکتسابی است، اما راه اکتساب آن، بگونهای که در بخش بعد خواهیم دید، اکتساب غیرفکری است. اما راه تحصیل تصدیقات غیراولی، اکتساب نظری است، به این معنی که تحصیل آنها بدون توسل به تصدیقات دیگر ممکن نیست. ابن سینا دو راه متفاوت برای تحصیل اینگونه تصدیقات معین میکند، اول راه استقرأ، که حاصل آن مجربات نامیده میشود، و دوم راه برهان، که حاصل آن برهانیات استبه این ترتیب، اگر راه اکتساب تصدیقات یقینی را لحاظ کنیم، ابن سینا سه گونه علم یقینی مطرح میکند.
ترتیب طبیعی اکتساب این سه گونه علم یقینی به این صورت است که اولیات، چون بر هیچ تصدیق دیگری مبتنی نیستند باید نخست کسب شوند، و در مرتبة دوم، به دلایلی که در بخش بعد، روشن خواهد شد، مجربات و سپس برهانیات کسب میشوند. همین ترتیب طبیعی ایجاب میکند که ما نیز نخست به اولیات و چگونگی اکتساب آنها بپردازیم و سپس تجربه و برهان را، که راههای کسب دو گونه علم یقینی دیگر هستند، بررسی کنیم.
از دیدگاه ابن سینا، پیدایش یقین برای عالِم فرایند معین و روشنی دارد. نفس انسان، از نظرگاه او، در نخستین مرحلة پیدایشاش هیچ معلوم تصوری یا تصدیقی ندارد؛) بنابراین قول به وجود معلوم فطری در انسان قولی سخیف و باطل است. نفس انسان در نخستین مرحلة پیدایشاش دارای دو قوة نظری و عملی است. قوة نظری، قوة مدرکة عالمه است و قوة عملی، قوة محرکة عامله. شأن اولی در نهایت درک کلیات و یافتن حق و باطل، و شأن دومی استنباط صناعات انسانی و یافتن خوب و بد افعال و اختیار فعل خوب و عمل به آن و پرهیز از فعل بد است. قوة عملی انسان در کارکردهایش از قوة نظری یاری میجوید، چراکه اتخاذ رای کلی شان قوة نظری است. قوة نظری دارای مراتبی است که نخستین مرتبة آن صرفاً استعداد و آمادگی نفس برای اخذ معانی معقول کلی است. این آمادگی و استعداد نفس عقل هیولانی یا عقل بالقوه نامیده میشود، و جهت این نامگذاری، شباهت آن به هیولای اجسام است: همانطور که اجسام هیولای) دارند که البته صورتی از آنِ خودش ندارد اما شأنش این است که هر صورت محسوسی را بپذیرد، در نفسهای انسانی نیز هیولایی است که البته صورتی از آنِ خودش ندارد اما هر صورت معقولی را میپذیرداستدلال ابن سینا برای نشان دادنِ اینکه نخستین مرتبة قوة نظری نفس انسان عقل هیولانی است این است که عقلهیولان گر صورت محسوس خاصی داشت، چنانکه بهزودی بیان خواهیم کرد، دیگر صلاحیت نداش صورتهای معقول را بپذیرد، و اگر صورت معقول خاصی داشت، همانند صفحهای نوشته شده، نمیتوانست غیر آنرا بطور مستقیم بپذیرد؛ پس عقل هیولانی استعداد محض نفس برای قبول همة صورتهاست.
پس عقل هیولانی نمیتواند صورت محسوس خاصی داشته باشد، زیرا داشتن چنین صورتی موجب میشود که نفس جسمانی گردد، و حال آنکه نفس چنین نیست؛ و همینطور این عقل نمیتواند صورت معقول خاصی داشته باشد زیرا این نیز موجب خواهد شد که عقل نتواند هر صورتی را بپذیرد، زیرا داشتن صورتی معین به معنی داشتن هویت معین است و هویت معین نمیتواند پذیرای هر صورت دیگر باشد. به این ترتیب نفس انسان در نخستین مرحلة پیدایش عقلِ هیولانی است، یعنی استعداد محض برای پذیرفتن همة صورتهاست، خواه صورتهای محسوس و خواه صورتهای معقول. چون عالَم یا عالم عقلی است یا عالم حسی، و هویت هر عالم هم بهصورت آن است، و چون عقل هیولانی پذیرای صورتهای معقول و محسوس است، «مستعد است که کل عالَم گردد»، و ماهیت هر چیز موجود و صورتش در آن پدید آید
راه حصول این دو گونه صورت در عقل هیولانی کدام است و نفس چگونه میتواند به علم، یعنی حصول اینگونه صورتهای معقول و محسوس برای آن، دست یابد؟ از دیدگاه ابن سینا، دو راه مشخص برای تحصیل صورت موجودات و برای دست یافتن به علم یقینی وجود دارد: برهان و استقرأ، یعنی استقرای ذاتی. و از آنجا که مقدمات کلی براهین نیز از راه استقرأ و ادراک حسی تحصیل میشوند، پس ادراک حسی نخستین گام تحصیل هرگونه علم یقینی اکتسابی و فکری است؛(و از اینرو «هرچند خود حس [«یعنی ادراک حسی»] علم نیست، هرکس حسی را نداشته باشد علمی را نخواهد داشت.» اما با این همه، «حس راهی است به معرفت اشیأ، نه علم به آنها؛ و ما به اشیأ صرفاً با فکر و قوة عقلانی علم پیدا میکنیم، و از طریق آنها به همراه استعانت از اولیات مجهولات را به دست میآوری
پس علم ما از ادراک حسی آغاز میشود، اما ادراک حسی تنها راهی بهسوی علم است نه خود علم؛ و برای تحصیل علم باید از فکر و عقلمان، یعنی از ادراک عقلیمان، و همچنین از اولیات استفاده کنیم. اما در این میان، از دو شیوة تحصیل علم، یعنی برهان و استقرای ذاتی، فقط دومی با ادراک حسی پیوند مستقیم دارد، بنابراین استقرای ذاتی از حیث تحصیل علم بر برهان مقدم است. پس بدون ادراک حسی، استقرای ذاتی و اولیات وجود نخواهد داشت، و بدون استقرای ذاتی و اولیات برهان، و بدون برهان علم نخواهد بود. پس میتوان نمودار زیر را داشت:
علم چیست؟ علم معرفت یقینی است، و معرفت یقینی حاصل اعتقاد و تصدیقی است که در آن علاوه بر نسبت دادن محمول به موضوع، بطور بالفعل یا بطور بالقوة نزدیک به فعل این نیز مورد اعتقاد باشد که سلب آن محمول از آن موضوع ممکن نیست؛ پس معرفت یقینی، که همان علم به معنی اخص آن در نزد ابن سیناست، معرفتی است که نقیض آن ممکن نباشد، وگرنه آن معرفت نه علم بلکه ظن و شبه یقین خواهد بود.) معلوم است که این شرط علم، تصور یقینی را نیز، از حیث اینکه بهواقع به تصدیق بازمیگردد، دربر میگیرد.
اما هر تعلیم و تعلم فکری و ذهنی، مسبوق به یک علم است و ذهن خالی از هر علم، که درواقع مرتبه و مقام عقل هیولانی است، قادر نیست که علمی تحصیل کند. پس نخستین معلومات انسان، نمیتواند حاصل تعلیم و تعلم فکری و استدلالی باشد. نخستین معلومات انسان باید از راه ادراک حسی تحصیل شود، زیرا این راه، راه تعلیم و تعلم فکری نیست. حس فقط صورتهای اشیای محسوس را به انسان میدهد، اما وجود همین صورتها در عقل هیولانی انسان، معلوماتی در آن پدید میآورد که یقینی هستند. این معلومات چون یقینیاند باید صورت تصدیق داشته باشند. بطور مثال، با وجود یک صورت محسوس، قوة عقلانی انسان میتواند به هنگام بازشناسی آگاهانة آن به این علم یقینی دست بیابد که این صورت محسوس، «خودش خودش است»، و با وجود دو صورت محسوس، عقل انسان میتواند به غیریت آنها پی ببرد و بیواسطه دریابد که «این صورت، آن صورت نیست.» ابن سینا این بازشناسی آگاهانه را بهوجود حافظه و تشخیص غیریت و عینیت را به قوة عقلانی انسان نسبت میدهد. او پیدایش اینگونه اولیات یقینی در نفس انسان و نقش حافظه در آنرا، به پیروی از ارسطو، به اجتماع صف لشگر در جنگ تشبیه میکند. وقتی گروهی در جنگ شکست میخورند و فرار میکنند، و یک نفر از آنها فرار نمیکند و ایستادگی نشان میدهد، و دومی دوباره به او میپیوندد، و سومی هم همینطور به آنها ملحق میشود و یکییکی بازمیگردند، صف لشگر ناگهان دوباره منظم میشود. بنابراین نخستین اولیات، یعنی نخستین تصدیقات انسان از همین آحاد صورتهای محسوس تشکیل میشود. این تصدیقات مبادی اول علم را تشکیل میدهند بیآنکه خود غیر از صور محسوس مبدا تصدیقیِ دیگری داشته باشند. این اولیات بدیهیاند، به این معنی که تصدیق آنها نیاز به واسطه ندارد، اما در عین حال چنانکه دیدیم غیراکتسابی نیستند؛ آنها فقط به این معنی غیراکتسابیاند که از تصدیقات مقدم دیگری برنیامدهاند وگرنه از این حیث که محصول کارکرد قوای ادراک حسی و عقلیاند اکتسابیاند. بدیهی بودن آنها بهمعنی صدق آنها، یعنی بهمعنی مطابقت آنها با واقعیت است، زیرا تصدیق هرچند فعل نفس است، اما فعل مِنعندی نفس نیست بلکه فعلی است مبتنی بر صورت محسوسی که از ادراک حسی آمده است، و وقتی نفس بطور مثال حکم میکند «این این است» این حکم بهمعنی حکایت از وضع خارج و مطابق با آن است. یا آنجاکه از تکرار صورت محسوس واحد این بازشناسی آگاهانه برای نفس حاصل میشود که آنچه اکنون حس میکند همان است که قبلاً حس کرده است، یا غیر آن است که قبل از آن حس کرده بود نفس میتواند به بودن یا نبودن امر معینی دست بیابد و مفهومی از هستی و عدم دریابد که بر شی خارجی صدق میکند. بنابراین، کسانی که بداهت را بهمعنی مطابقت با خارج نمیدانند یا توجیه علم بدیهی را مستغنی از ارجاع آن به واقعیت میدانند، درواقع نحوة حصول تصورات سازندة آن علوم بدیهی را از نظر دور داشتهاند. از این نظر ادراک حسی از حیث معرفتشناسی و آمادهسازی قوة عقلانی برای درک علوم بدیهی نقشی منحصربهفرد دارد، که غفلت از این نقش آن، یا مقدم داشتن هر چیزی بر آن ناچار به سخنانی از قبیل قول به بعضی علوم فطری یا قول به فعالیت ساختار فطری عقل منجر خواهد شد سخنانی که هرگز نمیتوان آنها را تبیین طبیعی معرفت انسان تلقی کرد"ومن الله توفیق".
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 10:25 توسط گروه معارف اسلامی
|